عروسک من ملیکا جانعروسک من ملیکا جان، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

*** اقیانوس عشق Melika ***

(بازینو) 92/1/2

1392/1/14 0:53
نویسنده : مامان راحله
302 بازدید
اشتراک گذاری

خوشگلمو بردیم شهر بازی بازینو.  بروادامه مطلب                              

ملوسکم،امروزصبح با بابایی 3 تایی رفتیم بازینو.چون صبح بود خلوت بود.ارزش اینهمه راهو نداشت.  البته 5 طبقه بود اما برای سن شما فقط طبقه اول بود. شما هم چون خلوت بود زیاد جذب نشدی. از اول رفتی سراغ سرسره های تودرتو و فقط همونو بازی کردی.اما شکرخدا،اون بازیو خیلی دوست داشتی و حدود 2 ساعتی اون تو بودی. قربونت برم که گیر داده بودی به یه دختر 7 ساله بسیار بداخلاقعصبانی و همش بهش می گفتی:دوستم بیا با من بازی. اونم با بداخلاقی می گفت:نمی خوام تو کوچیکی.من از تو بزرگترم و شما باز با محبت میگفتی:از پیشم نرو دوست خوبم. مامان و باباش از رفتار دخترشون خیلی خجالت کشیده بودنقهر و بابای بنده خداش همش عذرخواهی میکردو دخترشو دعوا میکردکلافه.اما فایده نداشت. کلا بچه تخسی بود. خلاصه خانوم طلای منم که ول کنش نبود.اخرم دیدم بابا مامان دختره با هم دعواشونه. باباهه میگفت:لوسش کردی.همش طرفداریشو میکنی.مامانه میگفت:خب می خواد تنها بازی کنه.بابا میگفت:اون بچه با اون سن کم از دختر 7ساله ما اجتماعی تره و...(خبر هم نداشتن که من پشت سرشون نشستم و همه رو (نا خواسته) می شنوم. خلاصه یهو دیدم دخترشونم با گریه بدون اینکه کفشهاشو بپوشه اومد از اون تو بیرونگریه و داد می زد:نمیخوام باهاش بازی کننننننننننننمزبان. مامانشم داد می زد:برو کفشهاتو بپوش. اونم میگفت:نمیخوااااااااااااااااام و.....تو این هیری بیری خانوم طلای منم اومده بودی بیرون وانگارنه انگار که همه این هیاهوها به خاطر گیر شما بوده میگفتی:دوستم ناراحت نبااااشلبخند. خوشحال بااااشقلب. بیا بازی کنیم. اونا رفتن.بعد 5 دقیقه دیدم یکی میگه:خانوم...برگشتم دیدم بابای دختره است.گفت:اومدم ازتون معذرت خواهی کنم. نمیدونم چرا دخترم اینطوریه.منم که دیدم اینقدر با شخصیته گفتم:اقا این چه حرفیه.بچه است دیگه.شاید خسته بوده.خواهش میکنم. گفت:از طرف من دختر نازتونو ببوسیدو براش اسپندبریزیدکه اینقدر مهربون و اجتماعیه.خلاصه 2 دقیقه بعد یه دخمل اروم و مهربون به اسم فاطمه اومد و کمی ناوارد بود و خجالتیخجالت. هرچی مامانش میگفت برو تو نمیرفت.منم دویدم از پشت فنسها صدات زدم که:ملیکا بیا یه دوست اومده.شما هم از خوشحالی اومدی و دستشو گرفتی و بردی تو. بهش می گفتی:بیا دوستم،نترس.من پیشتم. خلاصه حسابی راهش انداختی. مامنشم کلی خوشحال شدوتشکر میکرد و هی در موردت سوال میکرد.خدارو شکر میکنم عزیزم که اینقدر مهربون و اجتماعی هستی. دوستت داریم تا بی نهایت.بغلماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)