دلنوشته بابا رضا برای دختر عزیزتر از جونش
سلام بابایی. قربون اون قدو بالات برم که ...
بروادامه مطلب
روز به روز ماشالا بزرگتر میشی و هم خوشحال میشم هم یه جورایی دلم میلرزه بابایی.اخه این روزها داره تند تند میگذره و بابایی از اون روزی میترسم که خانوم گلم دل یه مرد خوشبختو ببره اقاهه بیاد بگه: این فرشته خوشگلتو میخوام. میدی ببرمش برای خودم.البته خوشبختی شما ارزوی منه ولی بابایی طاقت دوریتو ندارم.دلم میخواد تا ابد پیش بابایی باشی. اخه شما نفس منی. اما بابایی میدونم که اینم یه بخشی از زندگیه که بخوام نخوام میرسه.اونم خیلی زود ماشالا با این برو رویی که جیگر بابا داره.اما بابا جونی، قول بده تو همه امورات زندگیت بیای با مامان جون و بابایی مشورت کنی. اخه بابایی، جامعه خراب شده.ادمهای زیادی هستن که از دلهای پاک وساده ای مثل شما ممکنه سواستفاده کنن. اونجاست که تجربیات ما بزرگترا به درد میخوره. البته دختری که خدا به من داده خودش 1000 ماشالا حواسش جمعه. اما ما بزرگترا همیشه دل نگران گلهامونیم.ملیکا جان بابا از اعماق وجودم فریاد میزنم. بابایی،عاشقتم.جونم،عمرم،دوست دارم.


دلنوشته بابا رضا برای دختر عزیزتر از جونش
