عروسک من ملیکا جانعروسک من ملیکا جان، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

*** اقیانوس عشق Melika ***

عشقم سرما خورده.

1392/1/22 18:40
نویسنده : مامان راحله
1,497 بازدید
اشتراک گذاری

                            توضیحات ادامه مطلب


                    نازدخترم منتظره نوبتش بشه بره تواتاق دکتر.

 

     دکتر نادرحاجی حسنی مهربون و ملیکا خانوم مودب من.

 

 

 

عزیز دل مامان،همانطورکه تو پست قبل گفتم شب 13 تب کردی و مطب دکترهم تعطیل بود. بنابراین امروز یعنی 14 فروردین بردمت پیش دکترت جناب اقای حاج حسنی که هرچی از خوبیهاش بگم کمه.هیچوقت یادم نمیره که وقتی 6 ماهه بودی مبتلا به یه ویروس بدجور شده بودی که هرچی شیر میخوردی برمیگردوندی.بیرون روی شدیدهم داشتی.منم از ترس اینکه کم اب بشی همش گریه میکردمگریه. این اقای دکتر مهربون که حال منو دید بعداز کلی دلداری بهمون گفت:نگران نباشید،نصف شب هم مشکلی بود به من زنگ بزنید وهمین حرفش چنان ارامشی به من داد که همیشه دعای خیر برای خودش وخانواده عزیزش میکنم.داشتم میگفتم،قبل از رفتن گفتی:مامان،به اقای دکتربگو چوب بستنی نزاره تو دهنمخنده. بهت قول دادم و رفتیم.وقتی رسیدیم تا نوبتمون بشه تو سالن یه عکس خوشگل ازت گرفتم واسه وبلاگت.نوبتت که شدرفتیم تو وشما ماشاالله مثل خانوم نشستی و تا اقای دکتر چوب بستنی برداشت بهش گفتم که چه قولی دادم به نازگلم.ایشون هم با مهربونی قبول کرد.بعدازش اجازه گرفتم که یه عکس یادگاری بگیرم با دکترت.با روی باز پذیرفت ومنم 2تاعکس خوشگل گرفتم ازتون. شکرخدا دکتر گفت حالت خوبه ومشکلی نیست.قد و وزنت هم اندازه گرفت. قبلش پرسید:4سالش تمومه دیگه؟گفتم نه 3سال و5ماه.ماشاالله قدت 104 cmو وزنت 18 kgکه اقای دکتر گفت:بسیار عالیهتشویق. 1 سال ازسنش جلوتره ماشاالله. خداوندا،100هزار مرتبه شکرت.

 

92/1/15

 

نازدخترم امروز روز سوم مریضیت بود.اب ریزش بینی داشتی.خیلی کلافه شده بودی. همش میگفتی:مامان یه کارکن اب بینیم نیاد دیده. منم همش واست غصه میخوردم چون کاری از دستم ساخته نبود.داروهاتم خورده بودی.  بعداز یکی 2ساعت اومدی گفتی:مامان،تو یه وخ مریض نشی من غصه بخورمااااا.تعجبخنده کلی گرفتم ماچت کردم.بابایی هم که از سر کاراومد گفتی:بابا میدونی من کی هستم؟ بابا گفت ملوسک بابا.گفتی:نه،من ملیکای بی نظیرم.خندهماچعصری هم رفته بودی توی یه جعبه و میگفتی:کمک.کمک.ولی وقتی میومدم سمتت جیغ میزدی:برووووووو.منم بعداز یکی 2بار دیگه هرچی گفتی نیومدم.بعداز مدتی با صدای ارومی گفتی:خدایا،چرا هیشکی نمیاد کمکم؟دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم.انقده ماچیدمت که اعصابت خورد شده بود.ماچ عزیزم الانم که دارم خاطراتتو ثبت میکنم مثل یه فرشته خوابیدی.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

مامان سبحان
14 فروردین 92 20:19
بلا ازت دور باشه خوشگل خانوم. همه از امپول میترسن این دخترگلتون از چوب بستنی.قربون اون معصومیتت بره خاله. ماشاالله چه خوش قدوبالا هم هستی عزیزم.


مرسی خاله جونی.
مامان اسماء
15 فروردین 92 0:28
ای جونم الهی من فدای این تربچه ات بشم بلا ازش دور باشه همیشه ایشاا...
مامان سروش و سروین
15 فروردین 92 3:31
عزیییییییییییییییزم
الهی هیچ وقت مریض نشی و فقط برای چکاپ گذرت به دکتر بیافته عسل خانوم


ممنون خاله مهربون
مامان یاسین
16 فروردین 92 21:11
سلام مامان مهربون ملیکا من ادرس وبلاگ شما رو نداشتم خیلی خوشحال شدم که با وبلاگ شما اشنا شدم از طرف من ملیکا رو ببوس


سلام دوست خوبم.شرمنده،من فراموش کرده بودم ادرس بذارم براتون. یاسین جانمو ببوس.
رویا
16 فروردین 92 21:23
ای جاااااااااااااااااانم. بلا ازت دور فرشته زیبا.با چهره مریضم خوشگلی هزار ماشاالله.


ممنونم خاله رویای عزیزم.
مهسا (مامان آینده ی یه دخملی♥)
17 فروردین 92 0:23
نبینم مریضیتو خوشگلم


مرسی خاله مهسا جونم.
بهاره مامان ونداد
17 فروردین 92 17:09
عزیز دلم تو هم مریض شدی خدا نکنه ماشا.. که همه چیت نرمال خاله جون


ممنون خاله جون.
یه نی نی توو خواب و رویا
17 فروردین 92 18:53
خدا نکنه مریض باشه عزیزم، مواظب خودت باش به ما هم سر بزنید


ممنون.چشم.
مامان بابای الیسا
20 فروردین 92 20:57
عزیز دلم چرا مریض شدی چه خانم نشستی نازدونه




ممنون از حضور گرمتون .ببوسیدالیسا جانو.