عشقم سرما خورده.
توضیحات ادامه مطلب
نازدخترم منتظره نوبتش بشه بره تواتاق دکتر.

دکتر نادرحاجی حسنی مهربون و ملیکا خانوم مودب من.


عزیز دل مامان،همانطورکه تو پست قبل گفتم شب 13 تب کردی و مطب دکترهم تعطیل بود. بنابراین امروز یعنی 14 فروردین بردمت پیش دکترت جناب اقای حاج حسنی که هرچی از خوبیهاش بگم کمه.هیچوقت یادم نمیره که وقتی 6 ماهه بودی مبتلا به یه ویروس بدجور شده بودی که هرچی شیر میخوردی برمیگردوندی.بیرون روی شدیدهم داشتی.منم از ترس اینکه کم اب بشی همش گریه میکردم
. این اقای دکتر مهربون که حال منو دید بعداز کلی دلداری بهمون گفت:نگران نباشید،نصف شب هم مشکلی بود به من زنگ بزنید وهمین حرفش چنان ارامشی به من داد که همیشه دعای خیر برای خودش وخانواده عزیزش میکنم.داشتم میگفتم،قبل از رفتن گفتی:مامان،به اقای دکتربگو چوب بستنی نزاره تو دهنم
. بهت قول دادم و رفتیم.وقتی رسیدیم تا نوبتمون بشه تو سالن یه عکس خوشگل ازت گرفتم واسه وبلاگت.نوبتت که شدرفتیم تو وشما ماشاالله مثل خانوم نشستی و تا اقای دکتر چوب بستنی برداشت بهش گفتم که چه قولی دادم به نازگلم.ایشون هم با مهربونی قبول کرد.بعدازش اجازه گرفتم که یه عکس یادگاری بگیرم با دکترت.با روی باز پذیرفت ومنم 2تاعکس خوشگل گرفتم ازتون. شکرخدا دکتر گفت حالت خوبه ومشکلی نیست.قد و وزنت هم اندازه گرفت. قبلش پرسید:4سالش تمومه دیگه؟گفتم نه 3سال و5ماه.ماشاالله قدت 104 cmو وزنت 18 kgکه اقای دکتر گفت:بسیار عالیه
. 1 سال ازسنش جلوتره ماشاالله. خداوندا،100هزار مرتبه شکرت.
92/1/15
نازدخترم امروز روز سوم مریضیت بود.اب ریزش بینی داشتی.خیلی کلافه شده بودی. همش میگفتی:مامان یه کارکن اب بینیم نیاد دیده. منم همش واست غصه میخوردم چون کاری از دستم ساخته نبود.داروهاتم خورده بودی. بعداز یکی 2ساعت اومدی گفتی:مامان،تو یه وخ مریض نشی من غصه بخورمااااا.
کلی گرفتم ماچت کردم.بابایی هم که از سر کاراومد گفتی:بابا میدونی من کی هستم؟ بابا گفت ملوسک بابا.گفتی:نه،من ملیکای بی نظیرم.
عصری هم رفته بودی توی یه جعبه و میگفتی:کمک.کمک.ولی وقتی میومدم سمتت جیغ میزدی:برووووووو.منم بعداز یکی 2بار دیگه هرچی گفتی نیومدم.بعداز مدتی با صدای ارومی گفتی:خدایا،چرا هیشکی نمیاد کمکم؟دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم.انقده ماچیدمت که اعصابت خورد شده بود.
عزیزم الانم که دارم خاطراتتو ثبت میکنم مثل یه فرشته خوابیدی.


عشقم سرما خورده.
